![]() |
![]() |
|
|
بسم رب الشهدا سلام...ما مخلص همه شهدا هستیم ولی یه ارادت ویژه به شهید مهدی زین الدین داریم چند تا خاطره از ایشون براتون میزارم حالشو ببرید.
شهيد زين الدين به همراه برادرش مجيد جهت شناسايي منطقه عملياتي ازباختران به سمت سردشت حركت مي كنند. در آنجا به برادران مي گويد: «من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم» موقعي كه عازم منطقه ميشوند، رانندهشان را پياده كرده و ميگويند: «ماخودمان ميرويم.» فرمانده محبوب لشكر 17 علي بن ابيطالب (ع) سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبههها و شركت در عمليات و صحنههاي افتخار آفرين بر اثر درگيري با ضدانقلاب به همراه برادر شربت شهادت نوشيد و روح بلندش از اين جسم خاكي به پرواز در آمد تا نزد پروردگارش مأوي گزيند.
اگه خواستید یه صلواتم برای شادی روح خودشون و برادر محترمشون شهید مجید زین الدین که براستیم هر دوشون زینتهای دین هستند و همزمان با هم به شهادت رسیدند بفرستید.
(اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم)
یا علی مدد
چند روز قبل از شهادتش ، از سردشت می رفتیم باختران. بین حرف هایش گفت« بچه ها ! من دویست روز روزه بده کارم » تعجب کردیم. گفت « شش ساله هیچ جا ده روز نمونده م که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید شهید شده ، توی حسینیه انگار زلزله شد.کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد . توی سرو سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدندو روی دست بردندشان.آخر مراسم عزاداری ، آقای صادقی گفت « شهید ، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره . کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره ؟ » همه بلند شدند . نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.
جاده های کردستان آن قدر نا امن بود که وقتی می خواستی از شهری به شهر دیگر بروی ، مخصوصا توی تاریکی ، باید گاز ماشین را می گرفتی ، پشت سرت را هم نگاه نمی کردی. اما زین دالدین که هم راهت بود، موقع اذان ، باید می ایستادی کنار جاده تا نمازش را بخواند. اصلا راه نداشت.بعد از شهادتش ، یکی از بچه ها خوابش را دیده بود؛ توی مکه داشته زیارت می کرده. یک عده هم همراهش بوده اند. گفته بود « تو این جا چی کار می کنی؟ » جواب داده بوده « به خاطر نمازهای اول وقتم، این جا هم فرمانده ام.»
گفتند فرمانده لشکر ، قرار است بیاید صبحگاه بازدید. ده دقیقه دیرکرد، نیم ساعت داشت به خاطر آن ده دقیقه عذر خواهی می کرد.
ابوالفضل سمیرانی می گوید: اين خاطره را من از خود شهيد زین الدین شنيده ام: در هنگامۀ عمليات خیبر، عراق از يک طرفِ جبهه، فشار زيادی روی نيروهای ما آورده بود. با اين که خط ما
در حال سقوط بود، اما بچّه ها دست از مقاومت نمی کشیدند. در همین حال از یک بسیجی پرسیدم :
«برادر، از خط شمالی چه خبر؟ » گفت: «از آنجا عراق نمی تواند پیشروی کند. ظاهراً نيرو به اندازه کافی باشد...» آقا مهدی می گفت: «به خدایی که بالا سر ماست وقتی به خط شمالی رفتم، هيچ نيرویی از ما در آنجا
نبود و دشمن به کلّی عقب نشسته بود !»
خداوکیلی شادی روح امام و شهدا یک صلوات مشتی بفرست.(التماس دعا)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 13:47 توسط مسافران سرزمین نور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
الا حول ولا قوه الا بالله
ای دشمن حق ما دلیر و حق پرستیم برگرد تا سربند یا زهرا نبستیم |
|
RSS
|